۱۴۰۵ تیر ۱۹, جمعه

آتا - بابا سؤزلری -( ائششک: خر )

 

1- ائششه ک آرپادان پیخدی ، آت سامانا حسرت دیر   
خر جو می خورد و اسب در حسرت کاه است .

۲ - ائششه کین بورنوزو اولسایدی ، ووروب کندی ییخاردی   
اگر خر شاخ داشت . می زد و روستا را ویران می کرد .

۳ - ائششه که چاخیر وئرسن ، پالانی سویا وئره ر .
اگر به خر چاخیر ( نام نوعی مشروب الکلی ) بدهی پالان را به آب می دهد .

۴ - ائششه یه قیزیل نوختا وورساندا ، گئنه ده ائششه کدیر .   
به خر افسار طلا هم ببندی ، همان خر است .

۵ - ائششه یه گوجو چاتمیر ، پالانین تاپدیر .  
زورش به خر نمی رسه ، پالونشو می زنه .

۶ - ائششه ک مین ، پیادا قالما .
سوار بر خر بودن ، بهتر از پیاده ماندن است .

۷ - ائششه یین داما چیخاردان ، اندیرمه سینی ده بیلیر .
کسی که خرش را پشت بام می برد ، باید پایین آوردنش را هم بلد باشد .

۸ - ائششه یی کؤرپودن کئچدی .
خرش از پل گذشت .

۹ - ائششه یین آنقیردیغی ، اؤزونه خوش گلیر .  
عرعر خر به گوش خودش خوش است .

۱۰ - ائششه یین پالانی اؤزونه یوک اولماز .
پالون خر سربار خودش نیست .

آتا - بابا سؤزلری

 آتا

آتاسینی تانیمییان بالاسینی تانیماز
آتاوا نئجه باخارسان، بالان دا سنه ائله باخار
آتا مالینا گؤز تیکن ، مال سیز قالار
آتا نه اکر اوغول بیچر
آتا دوغرار ، بالا یئیر
*
آت
آت ویردی قاتیر ویردی ، آرادا ائششک ازیلدی
آت کیشنییه ن یئرده ، ائششک اورتادا آنقیرماز
آتین واردی یول تانی ، آتان واردی ائل تانی
آت آلاسان آتلی دان ، قیز آلاسان وارلی دان
آتیم اؤلر نال قالار ، آتام اؤلر وار قالار
آتیم اؤلر نال قالار ، آدام اولر آدی قالار
آتینان آت ساواشار ، آرادا ائششک اؤلر
*
آج
آج آدام ، داش دا یئیه ر / منظور کسی که گرسنه است هر چی دم دستش بیاید می خورد
آج قولاغیم ، دینج قولاغیم / گرسنه بمانم و منت هیچ کس را نکشم
آج دئیه ر دویمارام ، توخ دئیه ر آجمارام / گرسته فکر می کند سیر نخواهد شد و سیر فکر می کند گرسنه نخواهد شد
آج ائله بیلر هامی آجدیر / کافر همه را به کیش خود پندارد
آج قال ، دیله نچی اولما / گرسنه بودن ، بهتر از گدا بودن است
آج قالماق ، بورجلو قالماقدان یاخجی دیر / گرسنه ماندن ، بهتر از بدهکار ماندن است
آج قارین ، الله تانیماز / شکم گرسنه ، خدا را نمی شناسد
آج گؤزون قارنی دویماز / چشم حریص و گرسنه سیر نمی شود
آج نه اولسا یئیه ر ، آجییان نه اولسا دئییه ر / گرسنه هر چه به دستش بیافتد می خورد و کسی که جانش رنجید هر چی به دهانش بیاید می گوید

*
آدام
آداما آداملیق قالار
آدام گئده ر آدی قالار
آدام وار رحمت آپارار ، آدامدا وار لعنت آپارار
آدام تایین تاپماسا ، گونو آخ واینان گئچر
آدام گرک دشمنیندن ده بیر عاغیل اؤرگنه
آداما سؤزو بیر دؤنه دئیرلر
آدامی آدام ائیلین پولدو
آدامین آدی پیس چیخینجا جانی چیخایدی
آدامین اوریین ده کینی اوخوماق اولماز
آدام وار کی اوزو گولور ایچه ریسی آغلیر
آدامنان آدامین چوخ فرقی وار
آدامین اؤلومو میرده شیرنن موللایا تویدو

*
آز
آز دئدیم ، ناز دئدیم 
آزین قدرین بیلمه یه ن ، چوخوندا قدرین بیلمه ز 
آزیمیزیدا چوخ حئسابلاگینان 
آز وارسا آز یئه ، چوخ وارسا چوخ یئه 
آز یئه آز دانیش ، آز یات چوخ ایشله 
آز یاشا ، اینسان یاشا ، آزداد یاشا 
آز ووردوم ، شیرین ووردوم 
آزاجیق آشیم ، دیر دیرسیز باشیم 
آزیدی آریق اوروق ، بیریده گلدی بوینو بوروق
آزا قانع اول ، چوخو الله یئتیرر

*
آغاج

آغاجین باری چوخ اولسا باشین آشاغی تیکر / درخت هر چقدر میوه اش زیاد باشد سرش پائین تر است
آغاج کؤکوندن سو ایچر / درخت از ریشه خود آب می نوشد
آغاجی باریندان تانی / درخت را از میوه اش بشناس
آغاجی اؤز ایچیندن قورد یئیر / درخت را از داخل کرم می خورد
آغاجی یاش که ن ایه سن ، ائولادی اوشاق کن تربیه وئره سن / درخت وقتی تر است خم می شود ، آدمی وقتی کودک است تربیت می پذیرد

آز دانیش ، ناز دانیش 
*
آنام منه کور دئییب، گلیب - گئدنه وور دئییب
آنام دئدی باشارماسان، باجیم دئدی باشارماسان
آتا آنا رشوه سیز دوست دولار

پیشوند « نا»

 نا به عنوان پیشوند:

نا وقتی به اول اسم یا صفت یا مضارع یا فعل می پیوندد و آن را منفی می کند.
مانند:
ناآرام: بدون آرامش و قرار
ناآشنا: آن که او را نمی شناسیم
ناآگاه: آن که از چیزی یا کاری اطلاع ندارد.
نابسامان: آشفته، بی قرار
نابه کار: آنکه به اصول اخلاقی پای بند نیست
نابه هنجار: کار یا عملی که از نظر عموم مردم قابل قبول نیست
ناپخته: آن چه پخته نشده باشد، بی تجربه
ناپرورده: کامل نشده
ناتمام: کامل نشده
ناخلف: کسی کهفاقد خصلت های پسندیده است.
ناخواست: درخواست نشده
ناخوردنی: غیر قابل خوردن
نارفیق: آن که شرط دوستی را به جا نمی آورد
نانمازی: بی تناز بودن
نانموده: باز نشده
ناواجب: آنچه واجب نیست
ناوارد: کسی که تجربه لازم برای انجام کاری را ندارد
نامناسب: ویژگی کسی که شایستگی لازم را برای چیزی یا کاری ندارد.
ناممکن: آنچه امکان انجام دادن یا وقوع آن نیست
*


۱۴۰۵ تیر ۱۷, چهارشنبه

فعل مرکّبِ سه جزئی

هرگاه فعل پیشوندی، خود با اسم یا صفتی دیگر نیز ترکیب شود، حاصل آن، فعلِ مرکّبِ سه جزئی است.

مانند:
دامن بر زدن: آماده شدن
سر بر زدن: طلوع
دست باز داشتن: رها کردن
سر باز زدن : استنکاف
بانگ بر زدن : فریاد زدن
غسل برآوردن: غسل کردن
 

فعل متقابل و مشارکت در ترکی آذربایجانی

فعل متقابل و مشارکت ( قارشی لیق ) در ترکی اذربایجانی: عمل این فعل متقابل است، یا گروهی انجام می گیرد.

مثال:
آغلاشماق: با هم گریستن
تاپیشماق: همدیگر را یافتن
چاتیشماق: به همدیگر رسیدن
واییلداشماق: دسته جمعی ناله و زاری کردن
داشلاشماق: همدیگر را با سنگ زدن، به همدیگر سنگ پرتاب کردن

فعل لحظه ای - فعل تداومی

فعل لحظه ای فعلی است که جریان یا امتداد عمل یا حالت را لحظه ای و به صورت شروع نشان می دهد.

مانند: افتادن ( دارم می افتم. - عمل را در شرف وقوع بیان می کند. )
*
فعل تداومی فعلی است که جریان عمل یا حالت را با تداوم بیان می کند و ابتدا و انتهای آن مورد نظر نیست.
مانند: یافتن - شمردن
*

۱۴۰۵ تیر ۱۱, پنجشنبه

واژه ها - ج

جا آمدن: به حالت طبیعی بازگشتن
جا افتادن: جا انداختن
جا باز کردن: راه یافتن
جا خالی کردن: ایجاد کردن فضای خالی برای دیگران
جا خوردن: از دیدن چیزی یا کسی تعجّب کردن یا ترسیدن
جا خوش کردن: با خوشی و راحتی در جایی مستقر شدن و ماندن بیش از حد انتظار و معمول
جا دادن: گنجاندن
جا کردن خود در جایی: نفوذ کردن یا موقعیت مناسب پیدا کردن
جای دوری نرفتن: بیهوده نبودن
جای کسی را تنگ کردن: با حضور خود مزاحمتی برای دیگران ایجاد کردن
جای کسی را پر کردن: کمبود ناشی از نبود کسی را برطرف کردن
جادو کردن: با انجام جادو در شخصیت و روح کسیتصرف کردن

جار و جنجال کردن: سر و صدا و هیاهو به پا کردن 

واژه ها - ج

 کلمه ها و ترکیب های تازه

 جان: جوهره و اصل هر چیز

جان از بدن کسی برآمدن: مردنِ او
جان بخشیدن: زنده کردن
جان بر سر چیزی نهادن: خود را در راه کسی یا چیزی به خطر انداختن
جان بر کف نهادن: تا پایان مرگ ایستادگی کردن
جانِ جان: یار بسیار عزیز و محبوب
جانِ سالم بدر بردن: از مرگ نجات یافتن
جانِ کسی به لب رسیدن: بسیار ناراحت و بی طاقت شدن
جانِ جهان: محبوب و معشوق در ادبیات عرفانی
جانان: آنکه همچون جان عزیز و دوست داشتنی است
جان آفرین: خدا
جان بر میان: فداکار
جان خراش: آنچه روح را به شدت آزرده می کند
جان سپار: جان سپارنده، فدایی
جان سخت: آنچه در مقابل سختی ها مقاوم است
جان سوز: جان گداز، آنچه باعث غم و درد شدید می شود
جان فرسا: جان کاه، عذاب آور
جان مایه: عامل ادامۀ حیات
*

ضرب المثل: آتا - بابا سؤزلری

لاری خوروز بانلامییب بانلاماز، ائششک ادام آنلامییب آنلاماز

*
ساواشاندا، باریشماغا اوز ساخلا
*

قیزا دئدیلر نه گؤزل سن، دئدی هله دایانین ال - اوزومو یویوم
*
آچارام صاندیغی، تؤکرم پانبیغی
*
دئدیلر دانیش، دئدی گامیش
*

بیلمک: دانستن

 در زمان حال

بیلیرم: می دانم
بیلیرسن: می دانی
بیلیر: می داند
بیلیریک: می دانیم
بیلیرسیز: می دانید
بیلیرلر: می دانند
*
ماضی مطلق
بیلدیم: دانستم
بیلدین: دانستی
بیلدی: دانست
بیلدیک: دانستیم
بیلدیز: دانستید
بیلدیلر: دانستن
*
ماضی نقلی
بیلمیشم: دانسته ام
بیلیبسن ( بیلمیسن ): دانسته ای
بیلیب: دانسته است
بیلمیشیک ( بیلیشوخ) : دانسته ایم
بیلمیشسیز ( بیلیبسز): دانسته اید
بیلیبلر ( بیلیبدیلر): دانسته اند
*
بیلمه دن: ندانسته
بیلمه مزلیکدن گلمک: خود را به ندانستن زدن
بیله رک: درحالی که می داند، عمدا
*
بیلمک: دانستن
بیلمک: آگاه شدن
بیلمک: شمردن
بیلمک: شناختن
من یولو بیلیرم: من راه را می شناسم
بیلمک: بلد بودن
من بو دیلی بیلیرم: من این زبان را بلدم
بیلمک: توانستن
من دورا بیلیرم: من قدرت پا شدن دارم
من گؤره بیلیرم: من می توانم ببینم
*

۱۴۰۵ تیر ۴, پنجشنبه

پسوندها در زبان فارسی

 پسوندها در آخر کلمات می آیند و حالت دستوری کلمات را تغییر می دهند .

ا –  حرف ( آ ) وقتی به آخر کلمه اضافه می شود این تغییرات را به وجود می آورد .

الف )  به آخر صفت و اسم می آید و  شبه جمله ( صوت ) می سازد .

مانند : خوش + آ = خوشا

خرم + آ = خرما

ب -) به آخر صفت می آید و اسم مصدر می سازد .

مانند : پهن + آ = پهنا

دراز + آ = درازا

پ ) در آخر بن مضارع می آید و صفت فاعلی و جز آن می سازد .

مانند : دانا ، بینا ، خوانا ، رها ، زیبا

ت ) در آخر فعل دعائی می آید

مانند : مبادا ، بادا

2 – (  ار ) وقتی به آخر کلمه اضافه شود ، حالتهای زیر پیش می آید .

الف ) اسم مصدر می سازد .

مانند : دید + ار = دیدار

گفت + ار = گفتار

ب ) صفت فاعلی می سازد .

مانند : خواست + ار = خواستار

خرید + ار = خریدار

پ ) صفت مفعولی یا اسم می سازد .

مانند : گرفت + ار = گرفتار

پدید + ار = پدیدار

3 – آسا ، پسوند شباهت است و صفت و قید می سازد .

مانند :

برق + آسا = برق آسا

پلنگ + آسا = پلنگ آسا

4 – اک ، به بن فعل می پیوندد و اسم می سازد .

مانند : خور + اک = خوراک

پوش + اک = پوشاک

5 – آگین ( اگین )  به اسم می پیوندد و صفت می سازد .

مالنند :

عطر + آگین = عطر آگین

زهر + آگین = زهرآگین

6 – ان ، بیشتر در این موارد به کار می رود :

الف ) به مضارع فعل می پیوندد و صفت فاعلی می سازد .

مانند : لغز + ان = لغزان   

رو + ان = روان

ب ) مفهوم زمان را می رساند .

مانند

بامداد + ان = بامدادان

شامگاه + ان = شامگاهان

پ ) اسم مصدر می سازد .

مانند : آینه بند + ان = آینه بندان

آشتی کن + ان = آشتی کنان

7 – انه ، برای شباهت و بسبت و لیاقت به کار می رود و صفت و قید می سازد .

مانند

دلیر + انه = دلیرانه

خردمند + انه = خردمندانه

8 – چه ، به آخر اسم می آید و معنی کوچکی به آن اضافه می کند .

مانند : کتاب + چه = کتابچه

آلو + چه = آلوچه

9 – چی ، برای نسبت به کار مبی رود و اغلب معنی فاعلی و شغلی می دهد .

مانند :  تماشا + چی = تماشاچی

انزلی + چی = انزلیچی

10 – دان پسوند جا و مکان است

مانند : آتش + دان = آتشدان

نمک + دان = نمکدان

11 – سار ، بیشتر به صورت پسوند مکان به کار می رود .

مانند : چشمه + سار = چشمه سار

شاخ + سار = شاخسار

12 – سان ، برای شباهت به کار می رود .

مانند : هم + سان = همسان

ببر + سان = ببر سان

13 – ستان ، بیشتر پسوند مکان است

مانند :

گل + ستان = گلستان

هنر + ستان = هنرستان

14 – ش ، به بن مضارع فعل می پیوندد و اسم مصدر می سازد .

مانند :

دان + ش = دانش

خور + ش = خورش

 

15 – ک ، بیشتر در موارد زیر به کار می رود :

الف ) برای تصغیر اسم

مانند : مرغ + ک = مرغک

شاخ + ک = شاخک 

ب ) برای تحقیر

مانند : مرد + ک = مردک

زن + ک = زنک

پ ) برای دلسوزی و محبت

مانند : طفل + ک = طفلک

ت ) برای تشبیه

مانند : عروس + ک = عروسک

مخمل + ک = مخملک

ث ) برای ساختن اسم

مانند : سرخ + ک = سرخک

زرد + ک = زردک

16 – کده ، پسوند مکان است .

مانند : ده + کده = دهکده

دانش + کده = دانشکده

17 – که ، برای تحقیرو توهین  به کار می رود .

مانند : مرد + که = مردکه

18 – گار ، در موارد زیر به کار می رود :

الف ) صفت فاعلی می سازد .

مانند : آفرید + گار = آفریدگار

کرد + گار = کردگار

19 – گان ، به آخر اسم یا صفت شمارشی می پیوندد و نسبت را می رساند .

مانند : مهر + گان = مهرگان

صد + گان = صدگان

20 – گانه ، به آخر صفت بیانی یا صفت شمارشی می پیوندد و نسبت را می رساند .

مانند : جدا + گانه = جداگانه

دو + گانه = دوگانه

21 – گر ، صفت فاعلی می سازد و مبالغه را می رساند .

مانند : حیله + گر = حیله گر

رفت + گر = رفتگر

22 – گین ، صفت می سازد و مبالغه را می رساند .

مانند :

خشم + گین = خشمگین

شرم + گین = شرمگین

23 – لاخ ، پسوند مکان است و بسیاری و فراوانی را می رساند .

مانند : سنگ + لاخ = سنگلاخ

24 – م ، پسوند صفت شمارشی ترتیبی و صفت پرسشی است .

مانند : دو+ م = دوم

چند + م = چندم

25 – مان ، بیشتر در این موارد به کار می رود .

الف ) در آخر اسم می آید و اسم مرکب می سازد .

مانند : خانمان    دودمان

ب ) در آخر بن فعل می آید و اسم می سازد .

مانند : زای + مان = زایمان

26 – مند ، صفت می سازد و دارا و صاحب بودن را می رساند .

مانند : دانش + مند = دانشمند

خرد + مند = خردمند

27 – مین ، پسوند صفت شمارشی ترتیبی و صفت پرسشی و صفت مبهم است .

مانند : دو + مین = دومین

28 – ناک ، صفت می سازد و مبالغه را می رساند .

مانند : خشم + ناک = خشمناک

29 – نده ، به مضارع می پیوندد و صفت فاعلی می سازد .

مانند دو + نده = دونده

30 – وار ، صفت و قید می سازد .

مانند : امید + وار = امیدوار

بزرگ + وار = بزرگوار

31 – ور ، صفت می سازد .

مانند : دانش + ور = دانشور

32 –  ه ( = کسره ) در موارد زیر بسیار به کار می رود :

الف ) به بن مضارع می پیوندد و اسم مصدر می سازد .

مانند : نال + ه = ناله

ب ) به بن مضارع و به ندرت به بن ماضی می پیوندد و اسم الت می سازد .

مانند : تاب + ه = تابه

پ ) برای ساختن صفت و قید به صفتهای شمارشی و مبهم و موصوف آنها می پیوندد .

مانند : یک شب + ه = یکشبه

دو روز + ه = دو رهزه

ت ) برای رساندن شباهت به اسم می پیوندد و اسم جدید می سازد .

مانند : دندان + ه = دندانه

ث ) از صفت اسم می سازد .

مانند : زرد + ه = زرده

33 – ی ، در موارد متعدد به کار می رود :

الف ) برای نسبت و ساختن صفت و اسم و جز آنها

مانند : تهران + ی = تهرانی

کوه + ی = کوهی

ب ) برای ساختن اسم مصدر می اید .

مانند : خوب + ی = خوبی

مهربان + ی = مهربانی

پ ) برای نکره ساختن اسم .

مانند » بقال + ی = بقالی مرغی دارد .

34) یت ، اسم و اسم مصدر می سازد .

مانند : حساس + یت = حساسیت

35 – ین ، صفت نسبی می سازد .

مانند : سیم + ین = سیمین

36 – ینه ، صفت نسبی می سازد .

زر + ینه = زرینه

*
دستور زبان فارسی دکتر حسن گیوی و دکتر حسن انوری