۱۴۰۵ تیر ۱۱, پنجشنبه

واژه ها - ج

جا آمدن: به حالت طبیعی بازگشتن
جا افتادن: جا انداختن
جا باز کردن: راه یافتن
جا خالی کردن: ایجاد کردن فضای خالی برای دیگران
جا خوردن: از دیدن چیزی یا کسی تعجّب کردن یا ترسیدن
جا خوش کردن: با خوشی و راحتی در جایی مستقر شدن و ماندن بیش از حد انتظار و معمول
جا دادن: گنجاندن
جا کردن خود در جایی: نفوذ کردن یا موقعیت مناسب پیدا کردن
جای دوری نرفتن: بیهوده نبودن
جای کسی را تنگ کردن: با حضور خود مزاحمتی برای دیگران ایجاد کردن
جای کسی را پر کردن: کمبود ناشی از نبود کسی را برطرف کردن
جادو کردن: با انجام جادو در شخصیت و روح کسیتصرف کردن

جار و جنجال کردن: سر و صدا و هیاهو به پا کردن 

واژه ها - ج

 کلمه ها و ترکیب های تازه

 جان: جوهره و اصل هر چیز

جان از بدن کسی برآمدن: مردنِ او
جان بخشیدن: زنده کردن
جان بر سر چیزی نهادن: خود را در راه کسی یا چیزی به خطر انداختن
جان بر کف نهادن: تا پایان مرگ ایستادگی کردن
جانِ جان: یار بسیار عزیز و محبوب
جانِ سالم بدر بردن: از مرگ نجات یافتن
جانِ کسی به لب رسیدن: بسیار ناراحت و بی طاقت شدن
جانِ جهان: محبوب و معشوق در ادبیات عرفانی
جانان: آنکه همچون جان عزیز و دوست داشتنی است
جان آفرین: خدا
جان بر میان: فداکار
جان خراش: آنچه روح را به شدت آزرده می کند
جان سپار: جان سپارنده، فدایی
جان سخت: آنچه در مقابل سختی ها مقاوم است
جان سوز: جان گداز، آنچه باعث غم و درد شدید می شود
جان فرسا: جان کاه، عذاب آور
جان مایه: عامل ادامۀ حیات
*

ضرب المثل: آتا - بابا سؤزلری

لاری خوروز بانلامییب بانلاماز، ائششک ادام آنلامییب آنلاماز

*
ساواشاندا، باریشماغا اوز ساخلا
*

قیزا دئدیلر نه گؤزل سن، دئدی هله دایانین ال - اوزومو یویوم
*
آچارام صاندیغی، تؤکرم پانبیغی
*
دئدیلر دانیش، دئدی گامیش
*

بیلمک: دانستن

 در زمان حال

بیلیرم: می دانم
بیلیرسن: می دانی
بیلیر: می داند
بیلیریک: می دانیم
بیلیرسیز: می دانید
بیلیرلر: می دانند
*
ماضی مطلق
بیلدیم: دانستم
بیلدین: دانستی
بیلدی: دانست
بیلدیک: دانستیم
بیلدیز: دانستید
بیلدیلر: دانستن
*
ماضی نقلی
بیلمیشم: دانسته ام
بیلیبسن ( بیلمیسن ): دانسته ای
بیلیب: دانسته است
بیلمیشیک ( بیلیشوخ) : دانسته ایم
بیلمیشسیز ( بیلیبسز): دانسته اید
بیلیبلر ( بیلیبدیلر): دانسته اند
*
بیلمه دن: ندانسته
بیلمه مزلیکدن گلمک: خود را به ندانستن زدن
بیله رک: درحالی که می داند، عمدا
*
بیلمک: دانستن
بیلمک: آگاه شدن
بیلمک: شمردن
بیلمک: شناختن
من یولو بیلیرم: من راه را می شناسم
بیلمک: بلد بودن
من بو دیلی بیلیرم: من این زبان را بلدم
بیلمک: توانستن
من دورا بیلیرم: من قدرت پا شدن دارم
من گؤره بیلیرم: من می توانم ببینم
*