( واو) معدوله حرف ( و ) است که نوشته می شود ولی خوانده نمی شود.
*
هر گاه بعد از ( واو) معدوله حرف ( ی ) واقع شود به صورت ( یای ) کشیده خوانده می شود.
مانند: خویش - خوید - خویشاوند
در نوشتن مطالب این وبلاک از کتب درسی وزارت آموزش و پرورش جمهوری اسلامی ایران و کتاب دستور زبان فارسی نوشته دکتر حسن احمدی گیوی و دکتر حسن انوری و بهزاد بهزادی و ... بهره می گیرم . معلم بازنشسته آموزش و پرورش هستم.
( واو) معدوله حرف ( و ) است که نوشته می شود ولی خوانده نمی شود.
جمله ها از نظر محتوا و مفهوم در زبان فارسی به چهار دسته تقسیم می شوند:
خبری، پرسشی، امری، عاطفی
در پایان جملۀ خبری و جملۀ امری نشانة نقطه(.) می گذاریم،
در پایان جمله ی پرسشی از نشانة پرسش یا علامت سؤال(؟) بهره میگیریم .
در پایان جمله ی عاطفی، نشانة شگفتی یا علامت تعجّب (!) می نشانیم.
مجموعه نشانه هایی که در خطّ فارسی به کار می روند، « نشانه های نگارشی » یا « نشانه های سَجاوندی » نام دارند.
*
سجاوندی، برگرفته از نامِ «محمّد بن طیفور سجاوندی» است که در سدۀ ششم هجری برای رعایت درستِ وقف در قرآن مجید، جایگاه های وقف را با نشانه هایی با آب طلا مشخّص کرد. ازین رو بعدها همۀ نشانه های نگارشی را به نام او نسبت دادند.
نشانه ی(و) در کلماتی مانند:
آموزگار، گروهی، صورت، صدای ( او) می دهد.
در کلماتی مانند: برویم، نوشته، روان، صدای ( و ) می دهد.
در کلماتی مانند: خود، تو، دو، صدای( اُ ) می دهد. در کلماتی مانند: بخوانیم، خواهش، خواهر، صدایی ندارد. در ترکیب هایی مانند: پدر و مادر، دست و پا، بیست و یک، صدای ( اُ ) می دهد.
این ویژگیِ نشانه ی ( و ) را در خواندن شعرها و املای این گونه ترکیب ها باید رعایت کرد.
در برخی از کلمات، نشانۀمد~به کار می رود؛ مانند درآمد، دست آورد، آداب، الآن، قرآن، خوش آواز .
این کلمات و مشابه آنها را باید شناخت و به کاربرد نشانۀ «~ » در آنها توجّه داشت. به کار نبردن نشانۀ مد در این گونه واژه ها، ابهام و اشکال ایجاد می کند؛ مانند:
مآل اندیش (عاقبت اندیش) - مال اندیش (ثروت دوست)
در دسته ای دیگر از کلمه ها نیز از گذاشتن نشانۀ «مد » بر روی آنها باید پرهیز کرد؛ مانند:
فرایند (فرآیند) پیشامد (پیش آمد)
دلارام (دلآرام) همایش (همآیش)
نا در اول واژه پیشوند نفی و انکاراست .
نا امید: مایوس،اومودسوزلوق
نا اهل: نالایق، ناشایست، به کسی می گوئیم که نانجیبی می کند و با اطرافیان سر سازگاری ندارد.
ناباب: باب اولمویان، رسم اولمویان،غیر مرسوم ، به رفتاری می گوئیم که در بین جامعه ای یا فامیلی ضد ارزش است .
ناپاک: چیز یا کسی که پاک نیست .
ناتاراز : لجوج
ناتامام : ناتمام ، نیمه کاره
ناجینس : بد جنس، بدذات
ناحاق: ناحق
ناخلف : فرزند نا اهل
ناخوش: بیمار ، کسی که حالش خوش نیست
نادان: احمق ، کسی که نمی داند .
نادینج: آدم ناراحت و شلوغ
ناراضی: کسی که راضی نیست ، ناخشنود
نادرست: دغل
نااستوار : سست
نابسامان: بی نظم و ترتیب
نابلد : کسی که راه را نمی داند .
ناپایدار: چیزی که قابل اعتماد نیست .
ناپرهیزگار : بی تقوی
ناپسند : ناخوشایند
نهاد کلمه یا گروهی از کلمات است که درباره آن خبری می دهیم . نهاد صاحب خبر است . به عبارت دیگر نهاد قسمتی از جمله است که درباره آن خبری می دهیم.
گزاره خبری است که درباره نهاد داده می شود. به عبارت دیگر گزاره ، بخش اطلاع دهنده خبر است.هر گزاره یک فعل دارد.
در جمله های زیر :
علی آمد. علی گلدی.
علی نهاد و آمد گزاره است.
*
هوا روشن شد. هاوا ایشیقلاندی.
هوا نهاد و روشن شد گزاره است.
*
پرویز کتاب را به علی پس داد. پرویز کتابی علی یه وئردی.
پرویز نهاد و کتاب را به علی پس داد گزاره است.
*
آقای ناظم نامه را به محمود داد. آقا ناظم کاغاذی ماحمیتا وئردی.
آقای ناظم نهاد و نامه را به محمود داد گزاره است.
*
پدر محمود بیرون را تماشا می کرد. ماحمیتین آتاسی ائشییه باخیردی.
پدر محمود نهاد و بیرون را تماشا می کرد گزاره است.
*
در بیشتر جمله ها نهاد پیش از گزاره می آید.
هر گزاره یک فعل دارد.
نهاد در بیشتر اوقات با فعل خود مطابقت دارد. یعنی اگر نهاد مفرد باشد فعل نیز مفرد است و اگر نهاد جمع باشد فعل نیز جمع است مانند مثال زیر :
زنبور عسل شیره گلها را می مکد. بال آری سی گولون شیره سین سورار.
زنبور عسل ( نهاد ) مفرد است و می مکد ( فعل ) نیز مفرد است.
زنبورهای عسل شیره گل ها را می مکند. بال آری لاری گولون شیره سین سورارلار.
زنبورهای عسل ( نهاد ) جمع است و می مکند ( فعل ) نیز جمع است .
*
نهاد اجباری : شناسه را نهاد اجباری می گوئیم. نهاد اجباری همیشه همراه با فعل است. به عبارت دیگر شناسه نشانه فعل است و شخص فعل را تعیین می کند
*
آ ) تابع لیک:
1 – آیدین لاشدیرما: کی ، بئله کی
2 – سبب : چونکی ، اونا گؤره کی
3 – مقایسه ، به نزه تمه : سانکی ، گویا ، ائله بیل
4 – شرط : اگر ، هر گاه
5 – گذشت : هرچند ، مادام کی
*
ب ) تابع سیز لیک :
1 – بیرله شمه – بیتیشدیرمه : ائله
2 – قارشی لاشما : آنجاق ، لاکین ، فقط ، هال بولی
3 – بؤلوشدورمه : با ، گاه ، ایستر
4 – ایشتیراک : حتی ، هم ، هم ده ، ها بئله
5 – اینکارلیق : نه ، نه ده
6 – آیدین لاشدیرما: یعنی ، یعنی کی ، مثلن
*
منبع : فرهنگ آذربایجانی فارسی ، بهزاد بهزادی
فعل : فعل کلمه ای است که انجام دادن کاری یا روی دادن حالتی یا نسبت دادن صفتی به کسی در زمان حال یا آینده یا گذشته را بیان می کند .
فعل علاوه بر تعریف فوق ، بر زمان وقوع و شخص ( اول شخص ، دوم شخص ، سوم شخص مفرد و جمع ) نیز دلالت می کند.
اما در مصدر زمان وقوع فعل و شخص مشخص نیست.
مانند :
گفت + ن = گفتن
گفتن هم فعل و هم مصدر است.
گفتم اول شخص مفرد در زمان گذشه است.
سکانس: کلمه ای فرانسوی است و به مجموعه چند صحنه از فیلمنامه می گویندکه وحدت موضوعی داشته باشد.
موارد حذف فعل یا قسمتی از فعل یا سایر ارکان جمله
1 – حذف به قرینه لفظی : هرگاه دو جمله دارای یک فعل مثل هم باشند می توانیم یکی از فعلها را حذف کنیم . این عمل در مورد سایر اجزای جمله نیزامکان دارد .
مثال :
او انسانی است شایسته و باوقار ( است . ) در این جمله ما است دوم را حذف کرده ایم .
گاهی در فعلهائی که از مجموع دو کلمه ساخته می شوند مانند « رفته بودم ، گفته باشم ، قسم می خورم ، قول می دهم » فقط بخش دوم فعل به قرینه لفظی حذف می شود .
مانند :
او کتاب را تسلیم و رسید آن را دریافت کرد . ( او کتاب را تسلیم کرد و رسید آن را دریافت کرد . )
در جمله زیر :
من او را دعوت و با او سخن گفتم . چون فعل حذف شده ( کردم ) با فعل دوم ( گفتم ) قرینه نیست ، پس حذف فعل ( کردم ) در جمله نادرست است .
2 – حذف به قرینه غیر لفظی ( معنوی ) : اگر جزئ یا اجزائی از جمله را حذف کنیم اما لفظی معادل آن جمله نباشد ، چنانچه بخش حذف شده را با توجه به معنی جمله تشخیص دهیم ، حذف آن به قرینه معنوی است .
حذف اجزای جمله به قرینه معنوی در موارد زیر اتفاق می افتد >
الف ) در شروع هر کاری نام خدا را بر زبان می آوریم ، اما سایر اجزای جمله را حذف می کنیم . زیرا هر شنونده ای با توجه به موقعیت خاص در هر مورد دنباله جمله را می فهمد .
مانند :
بسم الله الرحمن الرحیم : به نام خداوند بخشنده مهربان ( سخن را آغاز می کنم . )
ب ) به دلیل کمبود وقت ، یا در موقعیت خاص مهمترین جز جمله را می گوئیم و بقیه جمله را حذف می کنیم .
اما شنونده با توجه به زمان و مکان و وضعیت موجود متوجه منظور ما می شود .
مانند :
کمک ، یعنی کمک کنید .
تولدت مبارک ، یعنی تولدت را تبریک می گویم .
ج ) وقتی کلمات نشانه سوگند را به کار می بریم و پس از آنها حرف ربط » که : را می آوریم .
مانند :
به خدا که من از این موضوع بی خبرم . یعنی به خدا قسم می خورم که از این موضوع بی خبرم .
د ) در جمله های عاطفی ( دعایی یا تعجبی ) گاهی فعل حذف می شود ، اما شکل جمله و موقعیت ، آن گونه است که شنونده خود ، متوجه منظور گوینده می شود .
مانند :
چه منظره زیبائی ! ( وجود دارد . )
ه ) در جمله های بیان پرسش ، گاهی اوقات فعل حذف می شود .
مانند :
وقتی در خانه یکی از اعضا به بیرون می رود می پرسیم ، کجا ؟ یعنی به کجا می روی ؟
و ) در شعر و یا نثر ادبی ممکن است که فعل جمله به دلیل آهنگ شعر یا واضح بودن مطلب حذف شود .
مانند :
احمد از سفر برگشت و برادرش . ( یعنی احمد و برادرش از سفر برگشت . )
سؤز دانیشماق : حرف گقتن ، صحبت کردن
سؤز دانیشیرام : صحبت می کنم
سؤز دانیشیرسان: صحبت می کنی
سؤز دانیشیر : صحبت می کند
سؤز دانیشیریق : صحبت می کنیم
سؤز دانیشیرسیز : صحبت می کنید
سؤز دانیشیرلار : صحبت می کنند
سؤز دانیشان : صحبت کننده
سؤزون دوزو : راستش
سؤز دئمه ک : حرف گفتن
سؤز آتماق : حرف نیشدار زدن
سؤز آچماق : سر صحبت را با کسی باز کردن
سؤز آراسی : وسط حرف
سؤز آلتیندا قالماق : زیر منت کسی ماندن
سؤز قانماق : فهمیدن
سؤز قانان : فهمیده
سؤز باز : سخن چین
سؤز بازلیق : سخن چینی
سؤز بئزه مه ک : برای کسی حرف درآوردن
سؤز چه کمه ک : از زیر زبان کسی حرفی را درآوردن
سؤز چیخارتماق : پشت سر کسی حرفی دروغ گفتن
سؤز سالماق : حرفی را شروع کردن
سؤز وئرمه ک : وعده دادن
سؤزه قولاق آسماق : حرف گوش کردن
سؤز قوشماق : به کسی بهتان زدن
سؤز گولشدیرمه ک : با کلمات بازی کردن و بیهوده گفتن
سؤز له شمه ک : با کسی بگومگو کردن
سؤزه باخان : حرف شنو
سؤز سایماز : بی اعتنا به حرف کسی
سؤز اوزانماق : طولانی شدن صحبت
*
سن: تو
سؤز ائیلم لری
سئوه - سئوه : با علاقه
سئوینه - سئوینه : با خوشحالی
سایمازجاسینا : با بی تفاوتی ، با بی اعتنائی
سبب سیز : بدون دلیل ، بدون علت
سحر - آخشام : صبح و شام
سخاوت له : با سخاوتمندی ، کریمانه
سربست جه سینه : آزادانه
سن لی - من لی : خودمانی ، خصوصی
سوزوله - سوزوله : شرمنده
سولدان : از سمت چپ
سونرادان - سونرایا : بعد از مدتها ، بالاخره
سونرا : بعد
سونرادان : بعدها
سونراسی : دنباله ی آن
سونراکی : بعدی
سیرام - سیرام : در ردیف های منظم
*