۱۴۰۴ آبان ۲۰, سه‌شنبه

ماضی مطلق در ترکی آذربایجانی

 ماضی مطلق

 گؤروردوم : می دیدم 

اوخووردوم : می خواندم

ووروردوم : می زدم

دوتوردوم : می گرفتم

گؤتوروردوم : برمی داشتم

قویوردوم : می گذاشتم

دوروردوم : بلند می شدم

قورخوردوم : می ترسیدم

قورتولوردوم : تمام می شدم

قووردوم : می راندم

قورودوردوم : خشک می کردم

یوروردوم : خسته می کردم

قیریردیم : می شکستم

یئییردیم : می خوردم

یازیردیم : می نوشتم

آپاریردیم : می بردم

قالخیردیم : بلند می شدم

آییلیردیم : بیدار می شدم

مینیردیم : سوار می شدم

تاپیردیم : پیدا می کردم
*

پیوند ماضی مطلق در ترکی آذربایجانی ( دو ، دی ) است .

گؤردوم  : دیدم

اوخودوم : خواندم

ووردوم : زدم

دوتدوم : گرفتم

گؤتوردوم : برداشتم

قویدوم : گذاشتم

دوردوم : ایستادم

قورخدوم : ترسیدم

قورتولدوم : تمام شدم

قوودوم : راندم

قوروتدوم : خشک کردم

یوردوم : خسته کردم

قیردیم : شکستم

یئدیم : خوردم

یازدیم : نوشتم

آپاردیم : بردم

قالخدیم : بلند شدم

آییلدیم : بیدار شدم

میندیم : سوار شدم

تاپدیم : پیدا کردم

ماضی استمراری در ترکی آذربایجانی

ماضی استمراری : به وقوع فعلی در زمان گذشته دلالت می کند . کاری که در گذشته انجام و استمرار یافته است .

ماضی استمراری به این طریق ساخته می شود که به ماضی مطلق ( ور  یا یر ) اضافه می کنیم .

به مثالهای زیر که در ماضی مطلق نوشته ایم دقت کنید :  

گؤردوم  : دیدم    

اوخودوم : خواندم

ووردوم : زدم

دوتدوم : گرفتم

گؤتوردوم : برداشتم

قویدوم : گذاشتم

دوردوم : ایستادم

قورخدوم : ترسیدم

قورتولدوم : تمام شدم

قوودوم : راندم

قوروتدوم : خشک کردم

یوردوم : خسته کردم

قیردیم : شکستم

یئدیم : خوردم

یازدیم : نوشتم

آپاردیم : بردم

قالخدیم : بلند شدم

آییلدیم : بیدار شدم

میندیم : سوار شدم

تاپدیم : پیدا کردم

...

 

ماضی نقلی مستمر

ماضی نقلی مستمر :

اگر وقوع فعلی که با ماضی نقلی بیان می شود ، در گذشته همراه با استمرار یا تکرار بوده باشد آن را با ماضی نقلی مستمر بیان می کنند .

مانند :

حکما و فیلسوفان قدیم مردمان مملکت را به چهار طبقه تقسیم می کرده اند .( مجتبی مینوی )

قدیم حکیملر و فیلسوفلار مملکتین جماعاتین دؤرد صبقییه بؤله رمشدیلر

ماضی نقلی مستمر با اضافه کردن جز پیشین می بر سر ماضی نقلی ، ماضی نقلی مستمر ساخته می شود .

شخص              جز پیشین   ماضی نقلی      ماضی نقلی مستمر

اول شخص مفرد      می   +   خورده ام         =   می خورده ام

دوم شخص مفرد      می   +   خورده ای        =   می خورده ای

سوم شخص مفرد     می   +   خورده است      =   می خورده است

اول شخص جمع      می   +   خورده ایم         =   می خورده ایم

دوم شخص جمع      می   +   خورده اید         =   می خورده اید

سوم شخص جمع      می   +   خورده اند        =   می خورده اند

یئمیشیدیم - یئمیشیدین - یئمیشیدی - یئمیشیدیک - یئمیشیدیز - یئمیشیدیلر

  

۱۴۰۴ آبان ۶, سه‌شنبه

قید

 قید

گل بسیار زیبا پژمرد. ( بسیار قید برای صفت است.)
این گل بسیار زیباست.( بسیار قید برای مسند است.)
زن عزادار بسیار گریست. ( بسیار قید برای قید آمده است.)
تند برخاستن و رفتن او مرا عصبانی کرد. ( تند قید برای مصدر است. )
*

ماضی نقلی مستمر

ماضی نقلی مستمر

اول شخص مفرد: می رفته ام
دوم شخص مفرد: می رفته ای
سوم شخص مفرد: می رفته است
اول شخص جمع: می رفته ایم
دوم شخص جمع: می رفته اید
سوم شخص جمع: می رفته اند
*
می ساخته ام - می ساخته ای - می ساخته است - می ساخته ایم - می ساخته اید - می ساخته اند
*
می شمرده ام - می شمرده ای - می شمرده است - می شمرده ایم - می شمرده اید - می شمرده اند
*

۱۴۰۴ خرداد ۱۷, شنبه

پیشوندها در زبان فارسی

پیشوندها حرف یا حروفی هستند که در اول کلمه ها می آیند و معنی کلمه را عوض می کنند و در بعضی وقتها هم نوع دستوری کلمه را عوض می کنند .

مانند :

۱ – ب در اول اسم می آید و اسم را به صفت تبدیل می کند .

ب + نام = بنام یعنی مشهور

۲ – با در اول اسم می آید و اسم را به صفت مرکب تبدیل می کند .

با + هوش = با هوش

۳ – باز در اول بن فعل و مشتقات آن می آید و معنی دوباره و ازنو می دهد .

باز + آمدن = باز آمدن

۴ – بر در اول اسم می آید و صفت مرکب می سازد .

بر + کنار = برکنار

در اول بن فعل و مشتقات آن می آید و در معنی آنها تغییراتی می دهد .

بر + آورد = برآورد

۵ – بی در اول کلمه می آید و صفت مرکب منفی می سازد .

بی + گناه = بی گناه

۶ – در در اول فعل و مشتقات آن می آید و معنی کلمه را عوض می کند .

 در + آمدن = در آمدن

۷ – فرا در اول فعل مشتقات آن می آید و معنی آن را عوض می کند .

فرا + گرفتن = فراگرفتن

۸ – فرو در اول اسم می آید و صفت می سازد .

فرو + تن = فروتن

۹ – لا در اول اسم می آید و صفت مرکب منفی می سازد .

لا + مذهب = لامذهب

۱۰ – ن صفت مرکب منفی می سازد .

ن + سنجیده = نسنجیده

11 – نا در اول کلمه ساده می آید و صفت منفی می سازد

نا + کام = ناکام

۱۲ – وا در اول بن فعل و مشتقات آن می آید .

وا + گیر = واگیر

۱۳ – ور در اول فعل و مشتقات آن می آید .

ور + شکست = ورشکست

۱۴ – هم در اول اغلب کلمه ها می آید و مفهوم مصاحبت و مشارکت می دهد .

هم + نشین = همنشین

پیشوند و پسوند

پیشوند با در فارسی ، پسوند لی و لو در ترکی آذربایجانی

گفتیم پیشوند ها حرف یا حروفی هستند که در اول کلمه ها می آیند و معنی کلمه را عوض می کنند و در بعضی وقتها هم نوع دستوری کلمه را عوض می کنند .

با در اول اسم می آید و اسم را به صفت مرکب تبدیل می کند .

به مثالهای زیر توجه کنید:

باهوش یعنی کسی که هوش دارد.

با سواد یعنی کسی که سواد دارد.

باسلیقه یعنی کسی که سلیقه دارد.

با ادب یعنی کسی که ادب دارد.

با هنر یعنی کسی که هنر دارد.

با ارزش یعنی چیزی که ارزش دارد.

با مزه یعنی چیزی که مزه دارد.

باحوصله یعنی کسی که حوصله دارد.

با دوام یعنی چیزی که دوام دارد.

**

وقتی در ترکی آذربایجانی پیشوند «  با » را معنی می کنیم  ، پسوند « لی »  یا « لو» معنی می دهد.

حالا به مثال های زیر توجه کنید:

هوش لو یعنی هوشو اولان

ساوادلی یعنی ساوادی اولان

سه لقه لی  یعنی سه لقه سی اولان

ادب لی یعنی ادبی اولان

هنرلی یعنی هنری اولان

مزه لی یعنی  مزه سی اولان

داوام لی یعنی  داوامی اولان. تئز خاراب اولماز.

دادلی یعنی  یاخجی دادی اولان

چیرک لی یعنی  چیرکی اولان

دوزلو یعنی  دوزو اولان

پیوندهای فعل ساز در ترکی آذربایجانی

فعل = اسم + پیوند

پیوندهای فعل ساز :
پیوندها در ترکی می توانند به فعل ، اسم ، سفت ، عدد و حتی صداهای طبیعی پچسبند و فعلی جدید ، اسمی جدید و یا صفتی جدید بسازند. فعل هائی که با کمک پیوندها ساخته می شوند ، در دو گزوه بررسی می شوند . فعل هائی که از یک اسم ( به معنای اسم عام ) به وجود می آیند و فعل هائی که از یک فعل دیگر و این بار با معنی و نقشی دیگر خلق می شوند.
پیوندها در ترکی آذربایجانی بسیار متنوع هستند. متداول ترین پیوندها :

فعل = اسم + پیوند
آ : یاشاماق ( یاش) – ساناماق ( سان ) – اله مک ( ال ) – دیله مک ( دیل )
آت : داراتماق ( دار ) – قاراتماق ( قار ) – گؤزتمک ( گؤز ) – دوزتمک ( دوز )
آر : باشارماق ( باش ) – اوتارماق ( اوت ) – کؤزورمک ( کؤز ) – گؤیرمک ( گؤی )
آش : ساواشماق ( ساو ) – یاناشماق ( یان )
آل : چوخالماق ( چوخ ) – بوشالماق ( بوش ) – دوزلمک ( دوز ) دینجلمک ( دینج )
ایلدا : تاققیلداماق ( تاقق ) – تاپپیلداماق ( تاپپ ) – جوکگولده مک ( جوکک )
لا : داشلاماق ( داش ) – باشلاماق ( باش ) – دیشله مک ( دیش ) – ایزله مک ( ایز )
لان : باغلانماق ( باغ ) – باشلانماق ( باش ) – دیشله نمک ( دیش ) – ایشله نمک ( ایش )
*
محمد صادق نائبی

*

یاشاماق : زندگی کردن
ساناماق : فرض کردن
اله مک : الک کردن ، غربال کردن
دیله مک : آرزو کردن
داراتماق : تنک کردن
قاراتماق : سیاه کردن
گؤزتمک : چشم به راه بودن
دوزتمک : درست کردن
باشارماق : توانستن ، قادر بودن
اوتارماق : چرانیدن
کؤزورمک : گل انداختن آتش ، سرخ شدن
گؤیرمک : سبز شدن
ساواشماق : دعوا کردن
یاناشماق : نزدیک شدن ، ارتباط برقرار کردن
چوخالماق : زیاد شدن
بوشالماق : خالی شدن
دوزلمک : درست شدن
دینجه لمک : راحت شدن
تاققیلداماق : صدا کردن دو چیزی که به هم می خورد.
تاپپیلداماق : کوفته شدن در
جوکگولده مک : جیک جیک کردن
داشلاماق : داشلاماق : باسنگ یکی را زدن
باشلاماق : شروع کردن
دیشله مک : گاز گرفتن
ایزله مک : رد پا را گرفتن و دنبال کردن
باغلانماق : بسته شدن
باشلانماق : شروع شدن
دیشله نمک : گاز گرفته شدن
ایشله نمک : مصرف شدن ، استعمال شدن

*

وجه فعل

وجه اخباری:

رفتن
روم ( مضارع ساده )
می روم ( مضارع اخباری )
دارم می روم (مضارع ملموس )
خواهم رفت ( مستقبل )
رفتم ( ماضی مصلق )
رفته ام ( ماضی نقلی )
رفته بودم ( ماضی بعید )
می روم ( ماضی استمراری )
داشتم می رفتم ( ماضی ملموس )
داشته ام می رفته ام ( ماضی ملموس نقلی )
رفته بوده ام ( ماضی ابعد )
می رفته ام ( ماضی نقلی مستمر )
*

۱۴۰۳ مهر ۲۴, سه‌شنبه

سؤزلوک - ت

تاباق: طبق، سینی

تاباقچی: دستفروش
تاپان: یابنده
تاپماق: یافتن، پیدا کردن
تاپیلماق: پیدا شدن
تاپیلمیش: پیدا شده
تاپدیم: پیدا کردم
تاپدین: پیدا کردی
تاپدی: پیدا کرد
تاپدوخ: پیدا کردیم
تاپدیز: پیدا کردید
تاپدیلار: پیدا کردند
تاپپا - تاپ: صدای کوبیدن چیزی
تاراق - توروق: صدای ترق و تروق
تارتان - پارتان: چرت و پرت، چرند و پرند
تاخماق: نصب کردن، جا انداختن
تاخیل: غلّات
تاخیل بؤجه یی: سوسک غلّات
تاخیل بیتی: شپشک
*

۱۴۰۳ مهر ۱۸, چهارشنبه

اصطلاهات عامیانه - آ

اصطلاحات عامیانه بین جوانان
آباد:
سرِ حال
آب بندی شدن:
تجربه کسب کردن
آب چرخ کن: دوشِ حمّام
آب خنک خوردن: توی زندان افتادن، هُلُفدونی
آبدوغ خیاری: مبتذل و پیش پا افتاده
آب و روغن چیزی را زیاد کردن: موضوعی را با آب و تاب و مبالغه تعریف کردن.
آب ژیمپو: غذای آبکی بی طعم و مزه
آب زیر کاه: موذی، کسی که در ظاهر آرام و در باطن فتنه است.
آب شنگولی: نوشابه الکلی که موجب شنگول شدن می شود.
آبکش کردن: کسی را با تیر و گلوله مثل آبکش سوراخ سوراخ کردن.
آب و هوا: جنس مخالف ( دختر و پسر)
آبیته: اشاره به تیم فوتبال استقلال که پیراهن شان آبی رنگ است.
آتیش سیگارتیم: کنایه از اردات و احترام به مخاطبمان
آتیشی: عصبانی
آچارفرانسه: همه فن حریف، به کسی گفته می شود که از عهده هر کاری برمی آید.
آچمز: کسی که توی مشکل افتاده و راه پس و پیش ندارد.
آخ جون: به هنگام خوشی از چیزی گفته می شود.
آخی: به هنگام دلسوزی گفته می شود. مثلا آخی! طفلکی!
آخیش: به هنگام راحتی گفته می شود
آدم نیست: فهمیده نیست
آدمِ این کار نیست: از عهدۀ این کار برنمی آید.
آدم آهنی: بی احساس
آدم حسابی: کسی که سرش به تنش می ارزد.
آدم دودی: آدمکی که سیگار می کشد.
آرتیست: آدمی که برای رسیدن به هدفش نقش بازی می کند.
آزار داشتن: مردم آزار بودن
آس زمین زدن: مدرک و دلیل محکم آوردن.
آس و پاس: آسمان جُل، بی چیز
آشغال گوشتتیم: در مقابل تو کسی نیستیم، به منظور ارادت و خشوع گفته میشود.
آش و لاش: کسی که بدنش زیادی زخمی شده است.
آفتاب بدم خدمتتون: به کسی می گویند که به هنگام سایه عینک آفتابی زده است.
آف ساید: عجیب و غریب و مسخره
آفیس: توالت
آمارگیر: آدم فضول
آمپرش رفت بالا: خیلی عصبانی شد.
آنتن: جاسوس، خبرچین
آویزون: مهمان ناخوانده، از نظر خرج سربار شدن
از کتاب اصطلاحات عامیانه – نوشته دکتر مهشید مشیری
این کتاب را می توانید از سایت کتابناک رایگان دانلود کنید.

۱۴۰۳ شهریور ۲۴, شنبه

دَن، دان: از

 دن ، دان = از

سؤزلریندن : از حرفهایت

گؤزلریندن : از چشمهایت

ائودن : از خانه

ائشیک دن : از بیرون

هیرسیندن : از عصبانیت

گؤلمک دن : از خنده

غربتدن : از غربت

پیشیکدن : از گربه

قورخوسوندان : از ترسش

قورخودان : از ترس

قاپی دان : از در

قاپی دالیسندان : از پشت در

هیرسیندن بیلمیردی نئینه سین : از شدت عصبانیت نمی دانست چه بکند.

سؤزلریندن هئچ بیرزاد باشا دوشمه دیم : از حرفهایت هیچ چیز نفهمیدم.

گؤلمک دن آز قالیردی بوغولا : از شدت خنده داشت روده بر می شد.

قورخوسوندان تیتریردی : از شدت ترس می لرزید.

آجیندان اؤلوردو : از شدت گرسنگی داشت می مرد.

سئویندیغیندن یادیندان چیخدی قاپینی باغلییا. : از شدت خوشحالی یادش رفت در را ببندد.

توسکودن آز قالدی بوغولسون : از دود کم مانده بود خفه شود.

*